-آیا راست است که آدمی از عشق میمیرد؟!...
-آری...
...
پاسخ را بعدها فهمیدم...
بعدها...
وقتی عاشقت شدم.
...سلام بچه ها. ازتون به عنوان یه دوست یه خواهش دارم، یه مشکل خیلی سخت و حاد توی زندگیم پیش اومده، ازتون خواهش میکنم....تو رو خدا دعا کنین مشکلم حل بشه وگرنه دیگه نمیخوام و نمیتونم زندگی کنم. عاجزانه ازتون تمنا میکنم واسم دعا کنین. حالم بده، داغونم...داغون داغونم....
...آنشرلی هم نشدیم یکی ازمون بپرسه: آنه, تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت....؟

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شدند، پیر شدنت شروع میشود.
...و من هنوز عاشقم...
آنقدر عاشقم که میتوانم هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد، از اول تا آخر بی وفائی هایت را بشمارم و دست آخر همه را فراموش کنم.
...من و تو یک عکس ۲ نفره به این دنیا بدهکاریم!

حل شده ام...مثل یک معما...راست میگفتی، خیلی ساده ام.
...غمگینم
شبیه پیرزنی، که آخرین سرباز برگشته از جنگ
...
پسرش نیست
...دلم شکست
عیبی ندارد، شکستنی است دیگر، می شکند
اصلا فدای سرت
قضا و بلا بود
از سرت دور شد
اشکم بی امان می ریزد
مهم نیست
آب روشنی است
خانه ات تا ابد روشن

غم هایی که چشم ها را خیس نمی کنند به استخوان رسیده اند.
...درد دارد وقتی؛
همه چیز را میدانی
و فکر میکنند نمیدانی
و غصه میخوری که میدانی
و میخندند که نمیدانی...

اصولا آدم هائی که ارزش دوست داشتن را ندارند، همان آدم هائی هستند که ما مصرانه سعی میکنیم دوستشان داشته باشیم...!!!
این قانون نیازی به اثبات ندارد.
...چشم ها را شستم، جور دیگر دیدم. باز هم سودی نداشت...
تو همانی که دوستشدارم
همیشه خوب خداحافظی کنید! گاهی همه چیز آنقدر سریع اتفاق می افتد که فرصتی برای یک خداحافظی خوب پیدا نمیکنید.
از من قبول کنید....
گاهی جای بوسه ای که هنگام خداحافظی نکرده اید تا ابد درد میکند...باور کنید درد میکند...

بی تو بهار تکرار همان پائیزی است که رفته ای...اینبار با لباس سبز.

...
به کوری چشم تو هم که باشد
حالم خوب خوب است
اصلا هم دلم برایت تنگ نشده حتی به تو فکر هم نمیکنم
باران هم دیگر تو را به یاد من نمیاورد
×××××××××
مثل همین حالا که دارد میبارد
لابد حالا داری زیر باران قدم میزنی
چترت را فراموش نکن
لباس گرم را هم....
اگر حال و روزم را میدانستی بی شک به آرزوی مرگم آمین میگفتی...
...برقص گویا هرگز کسی تو را نمیبیند... عاشق شو گویا هرگز کسی دلت را نشکسته است... و زندگی کن گویا بهشت اینجاست...
...دوستت دارم.... بیشتر از همیشه، بیشتر از تموم این سالها دوستت دارم...
...به کسانی که پاییز را نمیشناسند بیاموز پاییز همان بهاری است که عاشق شده بود...

سلام بچه ها، من تصمیم گرفته بودم که این وبلاگ رو برای همیشه حذف کنم اما الان دلم نمیاد. میخواستم نظرتون رو راجع به دنیای بارونی من بهم بگین. مرسی، دوستتون دارم.
...قاب عکسی خالی
یک قلم
چند ورق کاغذ و یک دفتر شعر
و خطوط مبهم بر دیوار
باز من تنهایم
چه سکوت تلخی ست
به افق خیره شدم، به تواندیشیدم
و به آن لحظه ِی تلخ
که تورفتی وچه بی رحم،
در وسعت شب محو شدی
ابتدایِ جاده رنگین عشق
با نگاهی خیره
منتظر خواهم ماند
تا به سویم آیی...
می دانم می دانم
باز خواهی گشت از غربت
برسرراه عبورت،
از تمام گل ها،
قطره قطره شبنم خواهد چکید
ودر احساس عجیب وپاکی
یاس های باغ شریک خواهند شد
به امید آن روز، لحظه ها را به هم خواهم دوخت
تا صبورانه ومغرور باز گردی...

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش میدانستی که درون قلبم با تبشهای عشق هم صدا هستی تو .کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد کاش میدانستی....... کاش می دانستی........
...شنیدی که دلم گفت بمان ایست نرو
به خدا وقت خداحافظیت نیست نرو
نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست
گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست, نرو
...
صدای پاهایم در گوشم می پیچد . میروم یا می ایم ؛ علامت سوال اضافه ایست که می نشیند کنار همه علامت سوال روزهایم . روزهایی که غریبگی از ثانیه به ثانیه اش بالا میرود و من غریبه ام یا همه چیز ؛ سوال پررنگ دیگری ست...و منی که انگار دلم جواب هیچ سوالی را نمیخواهد
و دل من که دیگر برای هیچ عاشقانه ای نمی تپد و دستش برای هیچ نگاهی نمی لرزد .
نشسته ام میان کاغذ های سیاه شده و پرم از شعرهایی لبریز از خشم روی کاغذهای مچاله شده
دلم ناشناسی می خواهد برای چند ساعت مستی ِ بی پروا...ناشناسی که نه گذشته ام را کنکاش کند ٫ نه دلواپس و کنجکاو اینده ام باشد...و شاید حتی از حالم چیزی نپرسد...فقط بیاید و گیلاس هایمان را به هم زنیم و از کنار هم بگذریم
دلم همین را میخواهد . ساعت هایی بی دلیل...
چهل روز گذشت هر روزش تلخ تر و زهر تر از روز قبل گذشت هر روزش بی امیدتر و بی کس تر گذشت ...
هر روز بغض نداشتنشون گلومو فشار داد هر روز روزی هزار بار التماس خدا کردم اما نشنید وندید...
حالا حتی اگه دنیارو هم داشته باشم با نبود عیزانم ارزشی نداره ... نمی دونم قراره این روزها تموم بشه یا نه ...اما دیگه به معنی واقعی کلمه شکستم و با هر نسیمی جابهجا میشم و زندگی برام دیگه هیچ معنا ومفهومی نداره ...
تو این دنیا به این بزرگی سهم من فقط یک مشت خاطره و چندتا سنگ قبر ... چه دارایی بزرگی ...
دلم تنگ شده براشون این همه دوری و این همه نداشتن هرکسی رو میشکنه حتی اگه مشکی باشه که هزار بار شکسته ...
کاش حداقل میتونستم افکارمو حرفهامو دردامو درست بنویسم اما هیچی و هیچ چیز همکاری نمیکنه...
انگار سالهاست مردم نه حالی و نه احوالی ...
خیلی وقتها که بهشون فکر می کنم به حالشون حسودیم میشه که رفتن و راحت شدن از دست آدمهایی که نبودشون بهتر از بودنشون ، یا حداقل اینکه از اون بالا می تونن اوناییی که دوست دارن و یک عمر ازشون جدا بودن ببینن...
کاش قول نداده بودم و حداقل با آرزوی مرگ کمی آروم میشدم ..نمی دونم به چی پایبندم اما هنوز اون گوشه کنارا معنی قول و قرار و یادم مونده ... اما سخته خیلی سخته ...
هرچند دیگه قبولت ندارم اما خیلی بی پشت و پناهم اما کی می خوای بهم ثابت کنی هستی و عدالت داری ؟؟ !!
دیگه هیچی یاریم نمیکنه واسه ادامه نوشتن و هنوز هزاران برگ ننوشته توذهنم مونده ...
هوا که ابری میشود، دلم پر میکشد برای آخر باغ، برای زیر درخت یاس.
هوا که بارانی میشود، دلم میرود تا فراز دستان کوچک تو، برای بوی خاک باران خورده.
صبحها امّا قصهاش فرق دارد، روز که شد دلم دریا میشود برای جدایی، برای رفتن و رها شدن.

خاطرمان باشد شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.
...
میخواهم بگویم
فقر همه جا سر میکشد ...
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست.
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ... طلا و غذا نیست ...
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ...
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ...
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ...
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود ...
فقر ، همه جا سر میکشد ...
فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ...
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است.
دکتر شریعتی

آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایی دست او بود
آه...
گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد
چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

...
دیریست
که مونسم سنگ قبریست
بر دوش
راستی تو میدانی
در کدام گورستان
آسوده می توان مرد؟
...
با اینکه از رفتن تو خانه ام ویران شده و آواره کوچه های غربت شدم و با بغضی که در گلویم جا خشک کرده است مات و مبهوت مانده ام و می دانم که همه تبسم تو از روی اجبار بود و هر کس اسم مرا از تو می پرسید خمی به ابرو می آوردی و مرا حاشا می کردی ، هر وقت گل سرخی را از روی علاقه به تو تقدیم می کردم خلوتی می جستی و پر پر می کردی و با اینکه مرا رسوای عالم و آدم کردی و بی تفاوت از چشمهای خیس من گذر کردی، با این وجود من هنوز همان عاشق دل خسته تو هستم که شاید همین روزا به جای اسم مجنون اسم من بر سر زبان ها بیافتد و شدت عشق من طلسم مجنون را بشکند . درست است رعد و برق همه جا را فرا گرفته است ، دنیا از دو رنگی مالامال است ، بیشتر ادم ها نقاب بر چهره دارند با این وجود من همان عاشق دیروز هستم و عوض نشدم آفتابی شو امتحانم کن.
...
میخوام چند سطر بنویسم برای اونایی که مثل هیچکی نیستن برای همه اونایی که خودشونن
برای اونایی که بارونو دوست دارن برای اونایی که دوست داشتنو دوست دارند
برای تموم اونایی که رفتند و هیچوقت بر نمیگردند
برای تموم اونایی که انتظارو دوست دارند
چند سطری میخوام شاعرانه بنویسم برای همه اونایی که شاعرانه نوشتنو دوست دارن
یه روزی یکی یه جایی یه دلی دادم بهش برد ...
کجا رفت؟ نمیدونم .. چرا رفت ؟ نمیدونم.... ولی خوب میدونم تموم این ترانه ها تموم این بهونه ها
وسعت این فاصله ها .. مدیون چشمای تو و عادت چشمای منن ..
خوب میدونم که خوب میدونی جمعه ها تنگ غروب هیچکس به اندازه ی من دلش برات تنگ نمیشه
هیچکس به اندازه من بهونه بارون نمیشه.....
آره تو اینارو میدونستی که رفتی و نموندی
مهم نیست بذار ترانه هام همه تکراری باشنو خسته کننده
بذار اصلا" همه از منو ترانه هام متنفر باشن
واسه من ارزشی ندارن این ترانه ها وقتی تو نیستی
من دلتنگی هامو مینویسم نه افکارمو من با ضربانم نفس میکشم نه با چشمانم
اینچنین است که همیشه تنها مانده ام اینچنین بود که از تو دورم و دورتر از همیشه ام از خودم
شاعرانه مینویسم تا عاشقانه بخوانی ..هم ثانیه و هم ضربان و هم آرزوی نفس های من
دلتنگو بارانی ام از این ابرهای بی خبر از آسمان تو
ترانه بارانم و بهانه باران از جمعه های بغض آلود و هفت روز هفته های بی خاطره و یادبود
تکرار بی انعکاس من باش در انحنای دورترین ثانیه هایی که گاها" به یاد من میگذرانی
شاعرانه باش هرکجا هستی .....
...
بدترین شکل دلتنگی برای کسی ،
آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید ،
هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد
و کسی که چنین ارزشی دارد :
باعث ریختن اشک های تو نمی شود
دکتر شریعتی

با درون خسته ام دارم سخن
کی به پایان میرسد
افسانه ام...
...گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
ان زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی
روی تو را کاشکی میدیدم.
شانه بالا زدنت را
-بی قید-
و تکان دادن دستت که
-مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که
عجیب ! عاقبت مرد؟

عشق...کلمه ای که هر وقت اسمشو میاری ... چهار ستون بدنت می لرزه و یا اینکه یهو قلبت از حرکت وا میسته!!.اگرم خیلی ساده باشی...اولین احساست ترسه.وقتی کسی بهت می گه دوستت داره...می ترسی.ترس از چی؟نمی دونم...شاید از وظیفه ای که از این به بعد در برابرش داری.ممکنه اینقدر عاشقش باشی که تو هم یه (منم دوستت دارم) قشنگ بهش بگی.
یا اینقدر با منطق خودت دست و پنجه نرم کنی و اونو از یه تشکر خشک وخالی هم محرومش کنی!
می ترسی...از چی؟از خیلی اتفاقاتی که ممکنه بعد از گفتن (دوستت دارم)بیافته.بعضی وقت ها به قدری با این دو کلمه سرد برخورد می کنیم که دیگه گرمای تابستونم نمی تونه یخشو آب کنه.مثل یه داغ روی دلت می مونه...تا وقتی که زنده هستی.نمی دونم...نمی دونم...شاید به قدری ماشینی شدیم که منطق رو توی مسایل شخصیمون هم دخالت می دیم!
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان
آتش زدم...کشتم
من بهار عشق را دیدم
ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم
تا تمام خوب ها رفتند و
خوبی ماند
در یادم
من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت!

بچه که بودم
پس از هر اندوه و گریه ای
در سکوت آینه بر گریستهایم میخندیدم
ولی حالا
باز هم در آینه
میگریم
بر خنده های تلخ و زود گذرم...
...
اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن. بهت قول نمیدم که ساکتت کنم...ولی قول میدم که پا به پات گریه کنم ...
سلام م م م م م م م . داره بارو و و و ون میاد. هر موقع بارو و و و ون میاد فقط تو و خاطرات قشنگ با تو بودنه که واسم تداعی میشه. من عاشق بارو و و و ونم. عاشق تو و بارو و و و ونم.
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما...
چه کسی یاد تو را خواهد شست؟

الان دلم گرفت و رفتم سراغ قران تا اروم بشم. قران رو که باز کردم ایه دوم سوره فاطر اومد. ایه این بود...
دری که او از رحمت به روی مردم میگشاید هیچکس جز او نتواند بست و ان را که او ببندد هیچکس جز او نتواند باز کند و اوست خدای با حکمت و اقتدار.
![]()
...
اگر دنیای ما دنیای سنگ است/ بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است/ اگر دنیای ما دنیای درد است/ بدان عاشق شدن از بهر رنج است/ اگر عاشق شدن پس یک گناه است/ دل عاشق شکستن صد گناه است.
وصیت نامه داریوش کبیر رو بخونیم تا بهتر متوجه بشیم که ما آریاییها چه تمدن بزرگی داشتیم:
وصیت نامه داریوش کبیر
اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.
جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.
اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرات پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی .
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .
زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .
تو رفتی ومیدانستی

کوچه ای هست که هر روز غروب در انتظار شنیدن گام های ِ توست.
ودراین کوچه خانه ای ست...
تو رفتی وچه پرشتاب گذشتی
تو،حتی لحظه ای صمیمانه، به در چوبی آن خانه نگاه نکردی
اگرچه میدانستی
پشتِ آن درحیاطی ست وباغچه ای،
تو،رفتی وچه آسان گذشتی
تو حتی لحظه ای گذارا، این اندیشه به ذهنت خطور نکرد که گل هایِ باغچه،
با اصالت دستان تو روئیدند.
تو رفتی وچه سخت گام برداشتی
اگرچه می دانستی،
کسی هست در ان خانه.،که هر روز، گل هایِ اطلسی ورازقی را آب می دهد

تو،رفتی وچه سنگین گذشتی
وخاک چقدر زود،
جایِ گام های تو را محو کرد، هنگام بازی بچه ها در غروب.
تو رفتی
وآنقدرسریع گذشتی که حتی اشک های عاشقی را که هر روز غروب،
انتظارش را با کوچه قسمت می کند ندیدی !
تو رفتی
تو رفتی وچه زود گذشتی!!!
...بعضی وقتها اونقدر دل تنهام می گیره که حتی حوصله خاطرات خودمو هم ندارم. اونقدر که دلم نمی خواد حتی با خلوت خودم تنها باشم اونقدرکه دوست دارم تنهایی هام بمونه و یک اسمون ابری که غصه هاش با من هم قصه باشه و یک صبح رو تا شب با هم گریه کنیم بعدش با اولین چشمک ستاره ها توی دم دمای شفق آسمون شروع کنم از عشق براش بگم واز عشق بگم واز عشق...اونقدر که تموم کهکشون پر بشه از قصه عشق من عشقی که حالا ازش فقط یک نشونه روی قلبم مونده داغی که هیچ وقت پاک نمی شه اون اولا فکر می کردم که نشونه روی پیشونیمه وهمه اونو می بینن ومیفهمن که من وتو.... اما بعدش فهمیدم انعکاس اون نشونه فقط توی چشم هام بوده. چون نگاهم عاشقونه شده بود همه چیزرو دوست داشتم مخصوصا" آسمونو _که میدیدم تو وتموم اون چیزایی روکه دور و بر تو هستن رو نگاه میکنه _ از همون موقع من هم باهاش دوست شدم و تا حالا محرم اسرارمه شاید باورت نشه بارها و بارها وقتی دل من گرفته آسمون هم یک دفعه دلش گرفته وبا گریه من گریه کرده آسمون رو دوست دارم... تورو و خدا روهم.

...
آن که میگوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آن که میگوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست .
هزار ستارهء گریان در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.

چشمانم بسته است. چشمانم بسته است و به هیچ فکر میکنم. ولی میتوانم خودم را ببینم. الآن دارم خودم را میبینم:
در آن دوردست، در تاریکی شب، چراغ یک اتاق در آن ساختمان بزرگ روشن است. با کمی دقت میتوان درون آن اتاق را دید. میتوان در آن اتاق مرا دید. میتوان در آن اتاق مرا در حال قدم زدن دید. در حالیکه سرم پایین است و دستهایم در جیبهای شلوارم، از یک سوی اتاق به سوی دیگر اتاق میروم. دیوارهای آن اتاق تنها میتوانند جسمم و مسیر قدم زدنم را محدود کنند، اما تفکراتم را چطور؟ با یک نگاه به خودم میتوانم بفهمم چه حسی دارم. میدانم چه حسی دارم. حسهایم را خوب میشناسم، هرچند دلایل به وجود آمدنشان را دقیق نمیدانم، و همینطور درمانشان را.
دلتنگم و شاکی.
دلتنگم و شاکی. دلم برای کسی که از او عصبانیم، سخت تنگ شده است. فقط میدانم که حضور فیزیکیش را میخواهم. او را میخواهم تا با هم حرف نزنیم، او را میخواهم تا درباره دلایل شکلگیری مشکلات بحث نکنیم، او را میخواهم تا درباره آینده تصمیم نگیریم... او را میخواهم تا در آغوش بگیرمش و در آغوش بگیردم. میخواهمش تا آرام در بغل یکدیگر با چشمان بسته تا صبح بیدار بمانیم و خوابمان در سحر محو شود ...
خواستم نامش را در تنهایی نیمه شب فریاد بزنم که متوجه بغض گیر کرده در گلویم شدم. صدایم میلرزد، و شرمنده خویش از چشمان مرطوب شده از تمنا. وزن تمام ناکامیهای دنیا را بر جسمِ در آستانه انفجارم از درد، حس میکنم.

...
...دلم میخواست روز هفتم مهر هم یه روزی بود مثل روز آخر اسفندِ سالهای کبیسه که هر چهار سال یکبارمیاد ...؛یااینکه چقدر خوب بود اگه میشد این روز شوم رو از توی تقویم-دست کم مال ِخودم-در می آوردم ...،نگو که نمی دونی چه روزی رو میگم مگه میشه ِ که تو ،روزی رو که منو برای ِهمیشه تنها گذاشتی فراموش کنی یادِت اومد چه روزی رو میگم ...،روزیکه من گریه کردم وگریه کردم ؛اما هیچ دستی نبود که بِتونه اشکاهامو پاک کنه روزی که دلم میخواست میتونستم باخداهم قهر کنم یادت هست چقدر کنارت زار زدم خواهش کردم، التماس کردم، تمنا کردم که نری یا اگه میری، منو هم با خودت ببری؛ اما توحتی چشماتو باز نکردی منونگاه نکردی ؛یادت هست زیر قولت زدی وبی من رفتی بدون توجه به من که بعد از تونیست شدم.
...من فقط یه بچه بودم،توباتموم عشقی که تویِ صدا ونگاهت ریخته بود ،برام از عشق گفتی واین که دوستم داری منو ازعالم بی خیالی وبچه گی کشیدی بیرون .بهترین سالهای عمرمو با حرفهایی پرکردی که بقیه ِ زندگیمو به آتیش کشید .نمی دونی چقدر سخته بهترین سالهای عمرت ،یکی مدام توی ِ گوشت بگه عزیزی، تورو با بند بند وجود به خودش وابسته کنه ،بعد مثل یه غریبه بی خداحافظی ازتو بذاره بره وتورو با تموم غمی که توی دلت داری بیچاره وتنها با دردی که برای هیچ کس نتونی بگی رها کنه.
خیلی وقته که می خوام خشمم رو روی ِسر توخالی کنم وباز خودم زیر آوار غصه هام باقی می مونم هیچ وقت اخرین دیدارمون یادم نمی ره لحظه هایی تو زندگی هست که برای همیشه توی ذهن آدم حک میشه هیچوقت آخرین لحظه یِ دیدن ِتو از خاطرم نمیره، من گریه میکردم ،التماس میکردم وازت میخواستم منو تنها نذاری، اما تو بی توجه به اشکهایی که آسمون چشم وقلب منو بارونی کرده بود حتی نیم نگاهی هم به من نکردی.
بودن ِ بی تو بزرگترین کابوس تموم زندگیمه...!!!!
من مثل پیچکی به دور تو پیچیده بودم وتو بیرحمانه منو از خودت جدا کردی غافل از اینکه حیات پیچک فقط توی ِ پیچش ووابستگیه وبی اون میمیره...
همیشه می گفتی :"ممکنه در گذرگاه زندگی، گهگاه نور ستاره ای دیده نشه، اما نه تا ابد..." دیدن این نور شاید درآینده ای نزدیک میسر باشه؛ اما نه برای منی که آسمون زندگیم بی ستاره مونده ، ستاره من تو بودی که برای همیشه خاموش شدی وبا خاموشیت زندگی منو هم تاریک کردی ...
میدونی خیلی وقتا فکر میکنم ، شاید یه جایِ کارم می لنگیده یا شکر یکی از نعمت هایی رو که خداوند به من داده رو اونطور که باید وشاید بجا نیاوردم که خدابا همه بزرگی ورحمتش تو-عزیزترینم رو-به مکافات نابنده ِگیم از من گرفت ؛نمی دونم چی دارم میگه ... مگه ممکنه خدا به تقاص گناه من این همه آدمو گرفتارغمِ رفتن تو بکنه.
زندگی با تموم زیبایی هاش بعد از تو برام تبدیل شده به عذابی دائمی که هیچ راه گریزی ازش ندارم به هر جا نگاه میکنم چیزی نمی بینم وقتی فکر می کنم می بینم من همه جا دنبال نگاه تو می گردم که برام عِطراقاقی، نور مهتاب ،چشمک ستاره ها ،عشق ومحبت وحتی بارش بارون لطفش رو از دست داده .
برام اظهار محبت دیگران عذاب آوره ،زندگی عذاب آوره هر اتفاقی که می افته سریع همه تقصیرهارو گردنِ تو ورفتنت میندازم اینا همه اش تقصیر ِ تو ِمن از عاشق شدن از بی توبودن میترسیدم ازاینکه بدون ِتو بمونم-زنده بمونم- میترسیدم ازله شدن زیر قدمهای ِتنهایی میترسیدم ؛توبودی که گفتی:" عشقت رو از من نمی گیری تنهام نمی ذار ی ،هیچ جا نمیری ...حتی پیش خدا..." بی انصاف میدونی با من چیکار کردی، آخه مگه من برات کم گذاشتم، مگه من دل به دلت ندادم مگه عاشقت نشدم... پس چرا تنهام گذاشتی...

...
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید جدا کردم.
و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی :"
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی.
و من تنها برای دیدن ان چشمها تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم"
همین بود اخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ، حریم چشمهایم را به روی اشکی از
جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا،شاید خطا کردم
و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ،تا کی،برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد رفتنت رسم نوازش
در غم خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی
دانه بر می داشت
تمام بالهایش در غرق در اندوه و غربت شد.
و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود.
و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت.
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد.
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد.
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد.
و من با انکه می دانم تو هرگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز اشفته چشمان زیای تو ام ...برگرد!
پس از این سر نوشت انتظار من چه خواهد شد؟
و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:"
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم."
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم عادت و دلدادگی هامان
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم....
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست. بر درش برگ گلی میکوبم/ روی ان با قلم سبز بهار مینویسم خانه ی دوستی ما اینجاست. تا دگر بر نپرسد سهراب/ خانه ی دوست کجاست؟ 
صدای باد آمد خیال کردم تو بودی و رد پای عبور تو که پرده های اتاق تنهایی مرا کنارزد. ۵ سال گذشت و من هنوز درامتداد جاده ی تنهایی به انتظار آمدنت رو به آسمون کبوترهای دلتنگ ترا به یادتو می پرانم و به رد پای گذاشته ی تو خیره می نگرم. هنوز صدایت می کنم و درکوچه پس کوچه های تنهایی فریادت می کشم ستاره ها را در جستجوی رد عبورت می چینم و آسمان را از آه دلتنگی ام غبارآلود می کنم شاید ...
نبودنت ندیدنت واژه های بغضم را می شکند هنوز با خاطرات بودنت در حسرت رفتنت نشسته ام.
چرا هنوزم که هنوزه رفتنت برام عادی نشده؟ چرا ندیدنت پنجره ی انتظار راهنوز غبار آلود نکرده؟ چرا هنوز هر جا پا می ذارم و دست می زنم برق نگاه تو روشنایی چشمانم می شود؟ در نبودنت به خیلی حرفا رسیدم خیلی کارا کردم و سیر بزرگ شدن و پختگی را به توان بی توان رسوندم.
به خیلی چیزا عادت کردم که هردومون بهش نیاز داشتیم تحمل کردن ...فکر می کردم تحمل کردن انسان را قوی میکنه اما کاش بودی و می دیدی بدون تو برگ های رنگی پاییز دلتنگی ام بی رنگه و من روز به روز شکننده تر از قبلم...
ببین دارم برات گریه می کنم نگران نباش به هیچ جای آسمون که جای توست و زمین که قرار گاه من است بر نمی خوره بذار گریه های من همیشه ببارد پلکی که برای تو و عشقم نباره ارزش باز شدن نداره چشمی که ازدیدن تووعشق محرومه ارزش دیدن ندارد .
چه قدر زود یادت رفت قراری که با من گذاشتی قرار همیشه در کنار هم بودن !چه طور دلت اومد تنهایم بذاری می گفتی اونقدر بهت عشق می دم و کنارت گرمتمی کنم که دیگه حسرتی از عشق در دلت نمونه...
حالا کارم شده همش برات نامه نوشتن این همه نامه برای کی می نویسم ؟ !
هنوز عطرتو، نگاه تو ،شمیم دل نواز تو، هرم نفس های تو همراهمه هدیه ی تو...این روزا بیشتر از همیشه بارانی ام بارانی بی باران. خاکستری خاکستری دیگه رنگی به من نمی تونه تعلق بگیره.
تلخی نبودنتو با شیرینی یادگاری هات حلاوت می بخشم وبه خاطر روزایی که تو را خداوند به من هدیه کرد سپاسگزارم داشتن تو،هدیه ی عشق تو، ارزشمندترین هدیه ی پروردگارم بود.
رفتی ولی برام نگفتی عشقی را که بهم هدیه دادی چکار کنم؟ خیلی دلتنگ ترم کرده نازک وترد با یک دست زدن شکستنی ام شکستنی تراز همیشه عشق هم درکارمن مونده و... هر روز بیشتر صدای شکستنمو می شنوم با ضربه های رهایی... ولی به قداستش سوگنددرانتظار برگشت دوباره اش میمونم و این شکستنو با صد درستی عوض نمی کنم. به همون خدایی که تورا،عزیزمنو کنارخودش در آغوشش کشیده قسم می دهم منو از زمین بگیره اما عشق را نه..چون من فقط با اون معنای بودن می گیرم فقط با اون... این روزا خیلی به عشقت نیازمندم و آسیب پذیرشده ام بیشتر از همیشه
دوستت دارم بیشتر از همیشه ، به انتظارم بمون که خسته از تکرار روزهای بی توام...این روزا خیلی التهاب دارم ...
گفتمش دل میخری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند/ خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز امدم او رفته بود/ دل ز دستش روی خاک افتاده بود/ جای پایش روی دل جا مانده بود...


